تبليغاتX
مدیریت و متالورژی
 
مدیریت و متالورژی
 
 
آنگاه که بر اوج قله رسیدی لبخند خود را نثار تمام سنگریزه هایی کن که پایت را خراشیدند
 
       مدت ها بود كه ديگه دست از نوشتن خاطرات برداشته بودم علت عمده اون هم گرفتاري هاي شغلي و مسئوليت بيشتر در كار جديد بود ولي اون چيزي كه جالب بود در اين مدت چند تن از همكاران قبلي خودم رو ديدم كه منو نصيحت مي كردند كه اين كارو ادامه نده و براي توصيه خودشون هزار دليل هم داشتند ! از اون طرف هم عده اي ديگه از همكارانم در تماس هاي تلفني كه با هم داشتيم اولين صحبتي كه بعد از حال و احوال پرسي مطرح مي شد درباره خاطرات وبلاگ بود ....

       تولستوي اين بزرگمرد پهنه انسانيت سخني دارد به اين مضمون " بايد از گفتني هاي گفت كه احتمالا بسياري آن را مي دانند ولي جرئت ابراز آن را حتي براي خودشان هم ندارند" فلذا اگر ابراز شرمساري و بي نظري ام را درباره كلمه "جرئت " بپذيريد باقي خواهد ماند حرف هاي كه هم من مي دانم و هم به احتمال زياد شما.....قصد من مرور خاطراتي است  در طول ۱۰ سال حضور در يكي از بزرگترين كارخانجات ريخته گري كشور ، ده سالي كه هم شوفاژكار ده سوم از عمرش را مي گذراند هم من ! پس به من حق بدهيد كه نسبت به شركتي كه در سال به دنيا آمدنم راه اندازي شده بود و حال چه زود به پيري رسيده بود نگران باشم يا حداقل نسبت به سرنوشت كارگراني كه از صميم قلب دوستشان داشتم و دارم و هيچگاه مصالحشان را به لبخند كسي نفروختم نگران باشم ...

      وقتي مي شنوي كه كنترل ساعت اضافه كاري كارگران ،استراتژيك ترين تصميم مديران ارشد سازمان شده است آيا غير از افسوس خوردن از آن برند سازماني چيزي مي ماند ...

سالها پيش يادم مي آيدكه بازار محصولي مي خواست كه ما در كتابچه تبليغاتمان آن را نتيجه توصيه بساز بفروشان سودجو مي دانستيم و هي ديگ توليد كرديم تا اينكه  بازار عليرغم همه توهين هاي كه از استراتژيست هاي شوفاژكار شنيد گفت بابا من اصلا نفهم، اصلا بي شعور ،من ديگ چدني نمي خام ! اين جا بود كه شخص اول سازمان تصميم گرفت با هم اكراه و نفرتي كه ازمحصولات جديدداشت واحدي براي توليد اين محصولات راه اندازي كند ولي به ما مي گفت شما با تمام توان ديگ توليد كنيد از آن طرف  عنان كار توليد محصول جديد را به يكي از مهندسين اخراجي يكي از شركت هاي همسايه داد...و دوباره ما هي ديگ توليد كرديم ....روزي ده تا محصول جديد توليد مي شد و اين طرف ما روزي ششصد تا محصولي توليد مي كرديم كه بازارش رو به افول بود ! خوب چه بايد مي كرديم سه چهارم از وقت مديران ارشد سازمان سر ويبره خط توليد مي گذشت وي هي با ما مي گفتند اگه چهارتا دونه بيشتر بزني بهت پاداش مي ديم ....شما بودين توليد نمي كردين نه خدائيش نمي كردين ...و ما هي ديگ توليد كرديم !

توليد محصولي كه بازار نمي خواست از روزي ۴۰۰ عدد رسيد به۶۵۰ تا و توليد محصول استراتژيك بازار پس از مدت ها كار پادگاني و اخراج حداقل يكصد كارگر كم كار در طول پنج سال و پس از كلي تغييرات مديريتي از ده تا رسيد به يازده تا .... و ما هي ديگ توليد كرديم ...و خداييش چقدر پاداش و بهره وري گرفتيم !!!!   حالا كار به جاي رسيده كه شركت هايي زير پله اي پيدا شدند و محصولاتي را توليد مي كنند كه مشتري مي خواهد و نان شركت هاي را چنگ مي زنند كه مديرانشان خود را علامه علم مديريت مي دانند ولي درطول روز بيشتر از اينكه به فكر نجات شركتشان در دنياي بيرون از كارخانه باشند بيشتر وقتشان سر ويبره مي گذرد و هي ديگ ....

        مي گويندتوانايي يك مدير ارشد بستگي به ميران ظرفيتش در ديدن آينده دارد!

 

 |+| نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 17:32  توسط علی افسریان  | 
از زنده یاد نادر ابراهیمی چند کتاب خوانده ام. چتد خط زیر را  که از کتاب ابوالمشاغل او انتخاب کرده ام به نظرم بهترینِ نوشته های اوست.
 
روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟
 
گفتم:
خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.
 
حرفم را  نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت:
بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت...
 
گفتم:
این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن. با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند... و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و میخورند که زندگی را "بیشرمانه مردن" تعریف می کنند. آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد  منحرف، به آدم بدکار هرزه، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته، پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کندو به چه درد این دنیا می خورد؟
 آقای محترم! ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم. ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند...
 
گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند.
 
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 10:10  توسط علی افسریان  | 
        با عرض پوزش از تاخير روايت شاهنامه ،چند روزي بود كه مشغول اسباب كشي به خانه جديدو در كارخانه هم درگير پروژه صادراتمان شديم و شديدا گرفتار بودم و كمتر وقت براي نوشتن كه يكي از تفريحات جديدم شده است دارم !

        و اما از شوفاژكار... مدير كارخانه تقريبا به سن بازنشستگي رسيده بود و كلا هم خيلي باب طبع قبله عالم نبود ! اين كه مي گويم باب طبع نبود نه اينكه كار بلد نبود نه از نظر اخلاقي خيلي نفر دلچسبي براي مديرعامل محسوب نمي شد. از آنجا كه انصافا مديرعامل خودش انسان با شخصيت و با ادبي بود يكي را مي خواست كه در موارد اجرايي كمتر تعارف و رودربايستي داشته باشد وبتواند خيلي از كارهاي را كه مدير عامل به لحاظ جايگاهش يا به لحاظ ادب اجتماعي اش صلاح نيست كه به عهده بگيرد مدير كارخانه به خوبي از پس اين وظايف برايد . اما چون  اين مديركارخانه بنده خدا در سنين نزديك به بازنشستگي بود وكلا فكر كنم وقتي هم جوان بود خيلي با بچه هاي كوچه تيله بازي نكرده بود اين كاره نبود چراكه  در مواقع كاهش توليد رنگ پوست صورتش هيچ تفاوتي با بقيه حالات نداشت،وقتي خط توليد متوقف مي شد و يا ضايعات بالا مي رفت اصلا كاري با بستگان درجه يك كارشناسان و مهندسين و سرپرستان نداشت ! تازه بدتر از همه اينها وقتي خودش يا كسي ،كاري مي كرد كه باعث افزايش راندمان كارخانه مي شد آنقدر متوقع بود كه مي گفت حداقل براي مدت كوتاهي بخشي از ارزش ايجاد شده كه سالها براي كارخانه باقي مي ماند را به عنوان پاداش فسفري كه سوزانده است بايد به صاحب ايده داد. خلاصه باب طبع نبود ديگه بابا...

           عجب نعمتي شده بود اين بازنشستگي پيش از موعد ...مدير كارخانه با سلام و صلوات بازنشسته شد و قرار شد تا مدتي كه مدير كارخانه جديد كاملا جا بيفته روزهاي چهارشنبه در كميته فني شركت حضور داشته باشه! البته انصافا خيلي هم  نيازي به اينكار نبود اما مدير عامل دوست داشت كه اين بابا حضور داشته باشه تا شاهد بخشي از تغييراتي كه هميشه براي انجامش مخالفت مي كرد باشه و حرص بخوره ...اين بخش از تفريح ذهني قبله عالم اينقدر قوي بود كه هر از چندگاهي كه به مناسبتي چه عزا چه عروسي شوفاژكاري هاي قديم دور هم جمع مي شدند از كوچكترين فرصت يا جمله اي براي متلك گفتن يا طعنه زدن براي خنك كردن اين جيگر داغ قافل نمي شد ! بنده خدا...

           خلاصه مدير كارخانه قبلي بازنشست شد و مدير كارخانه جديد شروع به كاركرد !

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 13:50  توسط علی افسریان  | 
           يكي از بزرگترين مشكلاتي كه مديرتوليد جديد داشت اين بود كه خيلي محافظه كار بود در ضمن فوق العاده  حرف شنو بود، نه اينكه سرنوشت مدير قبلي را ديده باشد نه ، كلا حرف شنوي را هنر مردان خدا مي دانست ! از طرفي ديگر مديريت عامل كه آمده بود تا كافه را به هم بريزد با اين خصيصه دوم اين بابا خيلي حال مي كرد چون نه هيچ مقاومتي بود نه سرشاخ شدني نه ....فقط تصميم مي گرفت ، مطرح مي كرد و زمان اجرا مي خواست .... و در نهايت پس از انجام فرامين لبخندي از سر رضايت مي زد. كه من اسم اين لبخند را گذاشته بودم " لبخند اهورايي قبله عالم " نمي دانيد براي گرفتن اين لبخند چه جان نثاري هاي مي شد چه از خود گذشتگي ها ، شب بيداري هاي چندين ساعته در روزهاي تعطيل ، ايام عيد ، تعطيلات تابستاني و ...تا به دريافت اين لبخند نائل مي شدند ! و جالبتر اين كه عده زيادي بودند ، هستند و خواهند بود كه نمي دانستند بعد از اين لبخند هيچ چيز ديگري نبود ، والا نبود ...ولي همين كه اين لبخند از روي چهره مبارك محو مي شد دوباره با عزمي جزم به دنبال ارائه شيرين كاري بعدي و بعدي بودند! من با كمال شهامت ، افتخار ، تيز هوشي و يك سري ديگه از اين واژه ها و بدون احساس شرم ساري صادقانه اعتراف مي كنم كه تقريبا دو سال طول كشيد تا اين موضوع را بفهمم! اگر فكر مي كنيد دو سال زياد است به جرات مي گويم كه به خدا عده زيادي هستند كه هنوز نفهميدند !  من تقريبا از اواسط سال ۱۳۸۲ كه شروع كردم به آمادگي براي كنكور كارشناسي ارشد  ديگه بطور كامل اين موضوع رو فهمبده بودم ...

شرمنده باز دوباره حاشيه رفتم....

در سالهاي گذشته روال هاي در اين مجموعه توليدي باب شده بود كه ادامه آن مي توانست هر واحد صنعتي را با ورشكتگي مواجه كند ، اگر كارگري غيبت مي كرد حقوق آن روزش بين بقيه كارگر ها تقسيم مي شد اسمش را گذاشته بودند حق كمبود ، كارگران در طول روز نوبتي به استراحت مي رفتند ، در ساعاتي از ساعات كاري عده اي به سالن ورزش مي رفتند و براي بازي واليبال و فوتبال اضافه كارمي گرفتند، عده اي به نام كميته كفن و دفن مسئول اين بودند كه اگر كارگري يكي از بستگانش را از دست مي داد در مجالس عزا و خاك سپاري شركت مي كردند و پس از چند روز مي رفتند خانه صاحب عزا و زير بالش رامي گرفتند و كشان كشان مي آوردند سر كار و شخص داغ دار پس از آمدن به سر كار و تشكر از همكاران، دقايقي را مي نشست و به ابراز همدردي دوستان پاسخ مي داد و يك ساعت بعد مرخصي مي گرفت و دوباره برمي گشت منزل  اين شامل فاميل هاي درجه چندم هم مي شد.خلاصه كافه اي بود...

پس از به هم ريختن كافه توسط مدير عامل و يك سري از تغييرات كلي كه به حق نياز هم بود ،  حالا كسي را مي خواست كه اين كافه به هم ريخته را جمع و جور كند به صليقه خود صندلي ها را مرتب كند ميز ها را جور ديگري بچيند و....كه اين ديگر كار يك آدم محافظه كار كه از تغييرات مي ترسيد نبود و فقط حرف شنوي كافي نبود حالا كمي جسارت مي طلبيد كمي خلاقيت مي خواست كمي....و اينجا بود كه يكي يكي مشكلات سر باز  كرد و محافظه كاري نتيجه نمي داد...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 13:23  توسط علی افسریان  | 
       با رفتن مدير توليد و مهندس ارشد خط توليد كه گفته مي شد بودنشان سد راه تغييرات جديد است من با حدود سه ماه سابقه كار شدم مهندس ارشد خط توليد ! قرار شد تا مدير توليد جديد انتخاب شود من زير نظر مدير كارخانه به كارم ادامه دهم ، مدير كارخانه خودش در آستانه بازنشستگي قرار داشت و سالها با مديران و مهندسين قبلي كار كرده بود و شديدا با قطع همكاري آنان مخالف بود اما گويا تمام تلاشش را براي ماندنشان كرده بود وليكن نتيجه نگرفته بود و صلاح ديده بود كه يك لقمه نون بوقلمون را فداي رفاقت چندين ساله نكند! شايد همين مصلحت انديشي وي بود كه باعث شد دو سال بعد اولين مهندسي باشد كه در تاريخ چهل ساله شوفاژكار از اين شركت بازنشسته مي شود و من هميشه به اين موضوع فكر مي كردم كه چرا شركتي كه اين هم سابقه دارد مهندسينش هيچ وقت به بازنشستگي نمي رسند و آخر هم سر در نياوردم !

       با رفتن مدير توليد من كه در اين مدت كوتاه ارتباط خوبي با سرپرستان قديمي برقرار كرده بودم توانستم تا حدودي بر اوضاع مسلط شوم و تقريبا يك ماه طول كشيد تا مدير كارخانه تصميم گرفت تا يكي از مهندسين قديمي را كه چند سال پيش به واحد فروش فرستاده بودند به سمت مدير توليدي انتخاب كند . اين بنده خدا غير از  مديريت توليد تقريبا همه كار بلد بود خريد ، فروش ، معامله ، تجارت.... و شايد به همبن علت بود كه دوره مديريتش خيلي كوتاه تقريبا شانزده ماه طول كشيد ! و بنده خدا خودش اين دوره را دوره طلايي شوفاژكار ناميد!

        من در طي اين مدت شانزده ماه خيلي چيزها ياد گرفتم یکی آنكه چون مسئوليت زيادي نداشتم به راحتي مي توانستم تغييرات فني را كه مي خواستم انجام دهم  بدون آنكه در برابر خراب شدن  يا به هم ريختن اوضاع ملزم به پاسخ گويي باشم و قدر اين نعمت را بعد ها فهميدم ! و در ضمن در اين مدت كوتاه نحوه مديريت منابع انساني ،تعامل با كارگران ، سرپرستان ، مديران و خيلي از مسائلي كه هرگز نمي توان در دانشگاه ياد گرفت را ياد گرفتم خداييش من با اين جمله كه شوفاژكار يك دانشگاه است خيلي موافقم و هميشه اين جمله رايواشكي بهش اضافه مي كردم كه هم دانشگاه هست هم  آزمايشگاه !

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 9:8  توسط علی افسریان  | 
     هنوز سه ماه از رفتن من به شوفاژكار نگذشته بود كه طبق معمول كه هميشه  بايد خبرهاي مهم رو در شوفاژكار  در سالنها يا كف كارگاه مي شنيدي ، توي دفتر خط توليد از كمك سرپرست خط شنيدم كه قرارداد مدير توليد رو تمديد نكردن ! خشكم زد . باور كردني نبود ، اين بابا كسي بود كه تقريبا همه توليد روي مدير بودنش ، روي تخصصش ، روي كار بلد بودنش قسم مي خوردند ! اما يه عيب بزرگ داشت اونم اين كه حرف گوش كن نبود . خيلي نگاه نمي كرد ببين مديرعامل از چي خوشش مي آد كارگر از چي خوشش مي آد ، كار خودش رو مي كرد هر چي رو كه صلاح مي دونست انجام مي داد و خيلي دنبال لبخند اهورايي قبله عالم نبود! خيلي سريع رفتم اطاقشون و بي مقدمه گفتم مهندس ..... من از توي خط توليدحرفايي شنيدم  مي خواستم ببينم چيه ؟ خيلي راحت لبخندي زد و گفت كه چيزي نشده  جوون! كارخونه شخصيه تا حالا مي خواستند براشون كار مي كرديم حالا ديگه نمي خوان كار نمي كنيم ! اونجا بود كه براي اولين بار توي شوفاژكار به گريه افتادم - من دو بار در شوفاژكار گريه كردم يكبار براي رفتن مديرم و يكبار براي مرگ يكي از بهترين سرپرستام - نمي دونم چرا حتي در مراسم توديع هم كه همه ناراحت مي شوند و به گريه مي افتادند من چون راحت مي شدم اصلا خبري از احساساتي شدن هم نبود چه برسد به گريه ! خلاصه كلي برايم صحبت كرد و كمي آرام شدم اما گفته اي كه هرگز از آن روز فراموش نمي كنم از كل آن يكي دو ساعت اين است ايشان گفت " مهندس جان بگذار سرمايه دارهاي جديد ما كه معمولا ثروتشان را از پدرانشان به ارث برده اند حس كنند كه مي توانند كارگر اخراج كنند مهندس و مديرانشان را اخراج كنند و كلا همه اختيار كارخانه اشان را دارندحس نكنند كه اختيار اخراج مديران يا مهندسين با سابقه اشان را ندارند گويا در اوايل انقلاب براي اخراج حتي يك كارگر هم مشكل داشتند! مدير توليدي كه من هميشه خودم رامديون اون سه ماه درسي كه ازش آموختم مي دانم ، ادامه داد: روزي پدران اين صاحبان سرمايه براي بيرون كردن يك كارگر مشكل داشتند و همين باعث شد كه بسياري از كارخانه داران سرمايه اشان را برداشتند و از اين مملكت رفتند و اگر امروز بجاي يك شوفاژكار ده شوفاژكار ديگه در اين مملكت بود شايد امروز به واسطه بيشتر بودن فرصت كار ارج قرب ما هم بيشتر از اين بود ! و امروز انتظار نداشتند كه فقط به واسطه تمديد قراردادمان بيايیم و هزار جور فكر و خلاقيت به خرج بدهيم !

       اين صحبت اون بزرگوار را من سالها بعدبيشتر حس كردم چراكه در يكي از جلسات كارخانه من گفتم اگر در كشورهاي پيشرفته راندمان كاري نيروي تحصيلكرده بيشتر است نه به اين دليل است كه چون مجبورند و ترس بيكار شدن دارند كار فكري مي كنند و با قدرت فكرشان ارزش افزوده توليد مي كنند چراكه مثلا در سيليكون ولي امريكا يك نيروي تحصيلكرده مي تواند بدون عوض كردن جاي پاركينگ ماشينش ، شغلش را عوض كند! پس از ترس تمديد نشدن قراردادش نيست كه فكر مي كنند ، بلكه علت ،سهيم بودن در منافع مالي بدست آمده از قدرت فكرشان است كه در يك سازمان ماندگار مي شوند .  يادم مي آيد مديرعامل عزيزمان تا سالها پس از آن هر وقت صحبت از بيكاري و معضلات مملكت پيش مي آمد به طعنه مي گفت حيف كه اينجا آمريكا نيست تا مهندسين ما بدون عوض كردن جاي پاركينگ ماشينشان شغلشان را عوض كنند ! اما بنده خدا نمي دانست كه من در دو سال و نيم آخر خدمتم در كارخانه بدون عوض كردن جاي پاركينگ ماشينم شغلم را عوض كرده بودم چراكه روزهاي دوشنبه و پنجشنبه كه براي كار مشاوره به کارخانه دیگری مي رفتم عمدتا ماشينم را دركارخانه خودمان جا مي گذاشتم ! درست سر جايش در همان پاركينگ سايه دار زيبا ،كه بعد ها شنيدم كلي سرتصاحبش دعوا شده است .

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 14:3  توسط علی افسریان  | 
استراتژی اقیانوس آبی-پروفسور چان کیم

پنجمین فرمان- پیتر سنگه

مدیریت بر آینده با تکنولوژی فردا-ابراهیم محمودزاده

تفکر استراتژیک - دکتر وفا غفاریان

استراتژی اثربخش - دکتر وفا غفاریان و دکتر کیانی

توسعه تفکر استراتژیک - هاشم آقازاده

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 8:38  توسط علی افسریان  | 
         در گيرو دار آن سالها چيزي كه به وضوح ديده مي شد پايين بودن بهره وري كارگران ، كارمندان و كارشناسان دوره هاي قبلي در شوفاژكار بود چراكه در طول ساليان بعد با حدود نصف نفرات گذشته توليدي معادل همان سال ها با حدود يك سوم ضايعات امكان پذير شد .

نمي دانم شما هم شنيده ايد يا نه كه نسل امروز ما تنبل تر شده است و كمتر كار مي كند  ....شايد كساني كه اينطور فكر مي كنند با ديدن چند تا جوان مو سيخ سيخي سر كوچه اشان كه يك هزارم جوانان اين مملكت  را هم تشكيل نمي دهند  به اين نتيجه رسيده اند. اما من حداقل در شوفاژكار در طول ده هشتاد جواناني را ديدم كه آمدند و در پست هايي مشغول به كار شدند كه پيش از آنان دو يا سه نفر از همان قديمي ها مشغول كار بودند. تا مدت ها يكي از مشكلات عمده مديريت جمع كردن بساط اتاق هاي خواب و استراحت در طول روز كارگران بود ، براي يك ايستگاه كاري سه نفر كارگر تعريف شده بود و هر كارگر دو نوبت استراحت چندين ساعته در طول روز داشت يكي قبل از ناهار و ديگري پس از ناهار عجيب آنكه  بعد ها اين ايستگاه هاي كاري توسط يك كارگر در طول يك شيفت دوازده ساعته اداره مي شد. و ما آخر نفهميديم كدام نسل كاركن تر بوده اند .

البته من اين را نه در شوفاژكار كه در خيلي از جاها شنيده ام مثلا بارها در تاكسي كه نشسته بودم مي شنيدم فرد ميانسالي كه قبلا كارمند اداره ثبت احوال بوده براي راننده از رشادت ها و از جان مايه گذاشتن هاي خودش در ثبت سه مورد تولد در طول يك روز كاري در اداره فخيمه اش در پيش از انقلاب را داشت و نسل امروز را به تنبلي و بي حالي متهم مي كرد ، قافل از اينكه اين آقاي راننده در همان اداره ثبت احوال كار مي كند و همين امروز يازده هزارو سيصد و بيست مورد تولد را ثبت كرده كه پانصد مورد آن نوزاد دو سر بوده و هزارو دويست و شصت مورد آن داراي مادر و پدر از هم جدا شده كه هر يك نامي جداگانه براي بچه انتخاب كرده بودند و پنج هزار مورد از اين متولدين قبل از به دنيا آمدن درخواست يارانه نوبت دومشان را هم داشتند .... تازه غروب ها تا پاسي از شب مسافر كشي هم مي كند و هر روز متهم به تنبل تر بودن نسبت به نسل قبل از خودش هم مي شود . اي خدا

توبه كرده بودم كه اينقدر پراكنده ننويسم اما نمي شود كه نمي شود ! ولي در كل چيزي كه در آن دوره هاي كارخانه ما به وضوح ديده مي شد بهره وري پايين كاركنان بود كه اولين عزم مديرعامل جديد براي برطرف كردن ان بود....

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 10:52  توسط علی افسریان  | 
از همون روز اول  احساس كردم  وارد يه جوي شدم كه دو دسته آدم توش وجود داشتند ، يه دسته كساني كه سالهاي آخر خدمتشون رو سپري مي كردند و دسته ديگه آدمهايي كه تازه از راه رسيده بودند و جالب كه حد وسطي وجود نداشت! بطوريكه بعد از دو سه سال كه دسته اول به خاطر قانون بازنشستگي پيش از موعد بازنشسته شدند خيلي از ما كه تازه اومده بوديم از بي رجالي رجال شديم!

هميشه در طول اين سالها از خودم مي پرسيدم چرا توي شوفاژكار اينجوري يا آدمهاش ميآن و خيلي زود ميرن و يا ميآن و هيچ وقت نمي رن حتي با برانكارد !!! بماند كه هر كس براي اين سوال جوابي داشت.

در اون سالها ( ۱۳۷۹ تا ۱۳۸۱) اوايل كار مدير عامل جديد شركت هم بود كه همه اون قديمي ها مي گفتند اين آقا اومده كه بنيان شوفاژ كار رو وراندازه و حسابي پشت سرش صفحه .....و ما جديد تر ها هم فكر مي كرديم كه آسمون دهن باز كرده و يك فرشته نجات براي صنعت ايران اومده ....و باز هم جالب كه هم ما اشتباه مي كرديم هم دسته اول ! در پست هاي بعدي در اين خصوص بيشتر توضيح ميدم.

خلاصه توي اون سالها عمده حرف ها عمده وقتها و عمده انرژي ها صرف تقابل اين دو دسته مي شد كه قديمي ها ادعا مي كردند كه قبلا اينجا ما چنين و چنان مي كرديم و ما مرتبا مدعي مي شديم كه چرا اثراتي مكتوب و ماندگار از اين شاهكار ها نيست !؟ مدير عامل جديد هم در اين گيرو دار عمدتا طرف دسته دوم را مي گرفت ، چراكه براي برخي از اين تغييرات نياز بود كه به زعم ايشان كافه را به هم ريخت! هر چند كه برخي از اين كافه ها هنوز بعد از ده سال كه من آنجا را ترك مي كردم  به هم ريخته بود و آخرين دستاورد هاي علمي مديريت از قبيل جاپ روتيشن هم نتوانسته بود ميز و صندلي هاي كافه را مرتب كند !    تا بعد.....   

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 12:55  توسط علی افسریان  | 
اين روزها خيلي بحث تفكر سيستمي باب شده است .شايد اگر يه كتاب عالي در اين زمينه نگاشته شده باشه كتاب پنجمين فرمان اثر پيتر سنگه است كه خوندن اين كتاب رو به هم دوستاني كه به مبحث ياد گيري سازماني و تفكر سيستمي علاقه مند هستند پيشنهاد مي كنم .
 |+| نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 11:21  توسط علی افسریان  | 
 
  بالا